آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٥ - شعر حزين لاهيجى در ترازوى نقد - ناصح محمدمهدى
شعر حزين لاهيجى در ترازوى نقد
ناصح محمدمهدى
صاحب كتاب تنبيه الغافلين
قرن دهم تا دوازدهم هجرى در عصر جهانگير (١٠٣٧ـ١٠١٤ق) و دوران عالمگير (١١١٩ـ ١٠٦٨ق) شاهان سرزمين شبه قاره, به گونه اى است كه شعر و ادب فارسى رواج و رونقى خاص دارد و كار نقد و داورى اعتبارى ويژه مى يابد.
از عمده ترين آثارى كه در اين زمانه به كار نقد و ارزيابى شعر فارسى مى پردازد, يكى كتاب تنبيه الغافلين است كه شيخ سراج الدّين على خان (م١١٦٩ق), متخلّص به (آرزو) و ملقّب به (استعداد خان), آن را به سال ١١٥٤ق به رشته تأليف درآورده است. اين كتاب مربوط مى شود به نقد و بررسى شعر حزين لاهيجى (١١٨٠ـ١١٠٣ق) و انتقاد بر آنچه او سروده است.
سبب تأليف كتاب فوق آن بوده است كه خان آرزو, به جهاتى چند شعر حزين را نمى پسندد و دعويهاى شاعرانه او را ناصواب مى شمارد. در واقع تدوين كتاب تنبيه الغافلين نقدى است همه جانبه به شيوه ادباى گذشته, لكن محدود به چگونگى الفاظ و معانى و حركات.
اين كتاب به همّت استاد ارجمند آقاى دكتر سيد محمّد اكرم (اكرام), رئيس بخش فارسى دانشگاه پنجابِ لاهور, به سال ١٤٠١ق براى نخستين بار در ٢٣٦ صفحه تصحيح گرديده و به ضميمه يك پيشگفتار به زيور طبع آراسته شده است.١
مصحح محترم اين اثر, چهار نسخه از كتاب تنبيه الغافلين را پيش چشم داشته و سال كتابت و تعداد اوراق و اندازه و وضع هر نسخه اى را معين كرده است. كار تصحيح متن به كوشش مصحح به شيوه انتقادى صورت پذيرفته و سعى شده است تا حتى الامكان ضبط نسخه اساسى را در همه جاى كتاب رعايت كند. مصحّح از باب ايقان بيشتر به آنچه مورد نظر خان آرزو بوده است, به نسخه هاى ديوان حزين لاهيجى رجوع كرده و منابع لازم را بدقّت بازجسته است. نيز به منظور نمودن فضاى ادبى خاصّى كه در آن عصر در كار نقد شعر وجود داشته است, متنى ديگر تحت عنوان (قول فيصل), اثر امام بخش صهبايى (م١٢٦٢ق), را در حاشيه كتاب نقل مى كند.
امام بخش صهبايى, صاحب قول فيصل, بر آن شده است تا پس از ١٠٨ سال كه از تأليف تنبيه الغافلين مى گذرد, نقد شعر حزين را به گونه اى ديگر در ترازوى نقد بنهد. بجز صهبايى, ديگرانى هم در شبه قارّه بوده اند كه بدين معنى توجّه داشته اند; از آن جمله است مير محمّد عظيم ثبات و برخى تذكره نويسان ديگر.٢
حزين لاهيجى ظاهراً به دليل گرفتاريهاى زمانه و سرنوشت خاصّى كه داشته است, به سوى هند مى رود و با مردم زمانه بناى ناسازگارى مى نهد; امّا در شعر و شاعرى صاحب ادّعا بوده است و گهگاه به مذمّت شعراى آن ديار مى پردازد. اين كيفيّت سبب شده است تا همعصرانش از شعرا و ادبا از سر عناد برخيزند و به بد گفتنش بنشينند. بدين لحاظ است كه خان آرزو از سر عمد كتاب تنبيه الغافلين را در مذمّت حزين تدوين مى كند و بتصريح نقل مى كند كه: (تمام شد تنبيه الغافلين فى مذمّت الحزين).٣ در واقع خان آرزو, نه تنها شعر حزين را در بوته نقد قرار مى دهد, بلكه به بررسى و نقد ديگر شعرا هم به نوعى مبادرت ورزيده است.
آنچه از فحواى سخنان خان آرزو و بحثهاى مربوط به صهبايى در باب شعر حزين دريافت مى شود, آن است كه سخنان خان آرزو همراه است با لحنى تند و نيشدار, و قول فيصل, نمودار داوريى است متعادل. صهبايى نقل مى كند كه: در اين بررسى و نقد و نظر, جانب هيچكدام را نگرفته ام; چرا كه رعايت جانب يكى, مبادا از روى ديگرى خجلم سازد. هم از اوست كه در كار نقد شعر حزين مى گويد: من بدان مرد گشاده پيشانى مانم كه نه بر خاطر اين بار است و نه در طبع آن ديگرى ناگوار.٤ صاحب اين سخن صهبايى است كه پس از گذشت ٩٨ سال از فوت خان آرزو, با تواضع و انصاف علمى, هم شعر حزين و هم نقد خان آرزو, يعنى تنبيه الغافلين, را در ترازوى عدل مى نهد و با آنكه لحنش را (كلپتره) نام مى نهد, بر آن است كه در همه جوانب وسواسى و دقّت لازم را داشته باشد تا مبادا در مطالعه آثار اين دو دچار نوعى بدخوانى و كج فهمى شود و از درك حقيقت بازماند.
امّا آنچه در اين مقاله مورد نظر است, مربوط مى شود به كار خان آرزو در نقد شعر حزين. در باب نقد خان آرزو و اعتراضات او بر شعر حزين, بواقع هيچ نوع نظامى كه ناظر به طرزى خاص از نقد شود, ديده نمى شود. و شايد بر همين اساس بوده است كه پس از وى منتقدى ديگر به نام ملا محسن اكبرآبادى, به سال ١١٨٠ق, كتابى تحت عنوان محاكمات الشّعراء مى نويسد و ضمن برشمردن ايرادهاى خان آرزو بر شعر حزين, مى كوشد تا كليّه انتقادات او را بر شعر حزين به سه نوع٥ به شرح زير تقسيم كند:
١ـ انتقاد خان آرزو به عبارات غيرمستعمل در شعر حزين;
٢ـ ايراد منتقد بر عباراتى كه مخلّ معنى فصيح و بليغ است;
٣ـ اشكال كردن بر مصاريع شعرى حزين و تصحيح عبارتى آن, به گونه اى كه خان آرزو آن را درست مى داند; يعنى تصرف عمدى در سبك بيان حزين.
مصحح كتاب ارجمند تنبيه الغافلين ـ كه خود از قريحه شاعرى بتمام برخوردار است و از ذوق كافى بهره ور ـ ضمن نقل اين مطالب, متعرّض نوع چهارمى هم بر آنچه صاحب محاكمات الشّعراء آورده است, مى شود كه آن (سرقت ادبى) است. شايد اين مقوله از نقد در كار حزين به كوشش جمعى ديگر پيش از اين صورت پذيرفته, لكن محصول كار آنها در دسترس مصحّح نبوده است. از آن جمله مى توان به كتاب ابطال الباطل, متعلّق به فتح على خان گرديزى, اشاره كرد. اين كتاب ظاهراً مفقود شده و تاكنون ناشناخته مانده است.
انگيزه واقعى مصحّح در تصحيح متن تنبيه الغافلين, هم اين بوده است تا اهل تحقيق بتوانند به شيوه نقد قدما اطلاع يابند و عملاً متنى يكدست و منقّح پيش روى داشته باشند, و از اين طريق به صورتى مستقيم با نمونه هاى مختلف نقد و نظر و نوع اصطلاحات ادبى در باب نقد شعر مأنوس گردند.
به هر تقدير, به گمان بنده, آنچه در اين گونه از نقد شعر, در عصر حزين و خان آرزو ديده مى شود, در حقيقت نقدى است (توصيفى), لكن چيزى از نوع نقد (اجتماعى), (اخلاقى), (تاريخى) و ديگر انواع نقد, گويى در آن مشاهده نمى شود.
غرض نگارنده از طرح اين مقاله نيز آن است كه ضمن توجّه به تاريخ ادب فارسى در سرزمينهاى ديگر خارج از مرزهاى ايران بتوان با اعتماد به گفته هاى مختلف, روش معيّنى را در كار نقد پيش رو نهاد و ميزان و نسبت موضوع ايرادهاى مختلف را به صورتى جزمتر معيّن نمود, يا آنكه حداقل اين معنى را به گونه اى ديگر طرح كرد تا ابزار كار تا حدّى نموده شود.
با توجّه به نوع نقد خان آرزو از شعر حزين, اين نكته حاصل مى شود كه خان آرزو در بررسى شعر حزين, متوجه جزئيات امر است; يعنى او طبق سنّت قدماى اهل ادب, شعر را در كليّت شعرى اش نمى بيند و نمى پسندد. خان آرزو در عمده اعتراضاتش براى اين امر تكيه مى كند كه مثلاً: اين نوع تعبير و تركيب خاصى كه در شعر حزين ديده مى شود در هيچ اثرى ملاحظه نگرديده و سندى دالّ بر اين شيوه از گفتار نيست. از اين جاست كه حدود هفتاد درصد اعتراضاتش را بدين گونه طرح مى كند كه: من الدّعى فعليه السّند.٦ بديهى است كه خان آرزو, گويى در هر موردى طالب حجّتى است مسبوق به سابقه; بدون توجّه به تاريخ زبان فارسى و تحوّل آن و نيز مسافرت زبان در عصر حزين به خاك و سرزمينى كه خان آرزو در آن جا مى زيد. علاوه بر اين شايد خان آرزو كمتر بدين معنى توجّه داشته است كه حزين لاهيجى شاعر عصر خود است; عصرى كه پاره اى از تعبيرات موجود در اين زبان (سماعى) بوده است و حزين خود زباندان است و صاحب سبك و نظر. اين جاست كه خان آرزو در مواردى معترض است كه فلان كلمه در شعر حزين (حشو) است و (مبتذل), يا (لغو) و (زايد) و (بى كار محض) و (مخلّ مطلب). يا اينكه (طرفه افاده اى است و (از مخترعات است) و (غريب تركيبى) و (طرفه معنى موحشى).٧ و گاه اين نوع از اشكالات مربوط مى شود به مواردى بسيار جزئى از نوعِ (وجود يك كسره اضافه) يا سكون برخى حروف در كلمات, يا بيان نوعى (يا)ى زايد.٨ يا اينكه ـ مثلاً ـ (فلان مطلب جاى تأمل دارد), و اين لفظ (بى سبب است) و در فلان مورد (تغاير است بين معانى الفاظ) يا (اين معنى به فهم اين بى كمال نيامد) و (اين گونه سخن خالى از غرابت نيست),٩ كه در مجموع سليقه منتقد ملاك عمل قرار مى گيرد.
پاره اى از اعتراضات خان آرزو بر شعر حزين, مربوط مى شود به نقد معنى و مضمون ابيات; بدين گونه كه وى مى گويد: اين مضمون خاص از فلان شاعر است كه جناب شيخ به اين آب و تاب رنگ بسته. و باز اشاره مى كند كه: توارد و ابتذال در ديوان شيخ به حدّى است كه انتها ندارد. يا اينكه: شيخ بيت شاعرى را گرفته و با خاك برابر كرده, و مثلاً ابياتى را از استادش گرفته و عجبا كه با اين همه صدق مقال حافظه ندارد.١٠
وقتى بخواهيم اين گونه ايرادها را به صورت اجمالى برشماريم, معلوم مى شود كه پنج يك ابياتى كه خان آرزو در كتاب تنبيه الغافلين به عنوان اعتراض بر حزين آورده, متأثّر است از مضامين ديگر شعرا. بديهى است اين گونه اعتراضهاى خان آرزو, ظاهراً به يك سخن مى رسد و آن, اينكه مضامين شعرى محدود به وجود شاعرى خاص نمى شود, بلكه تجارب شعرى شعراى مختلف سبب مى شود تا به صورتى ناخودآگاه از مضامين شعراى متقدّم بهره برگيرند و در مواردى محدود, الفاظى واحد به كار گرفته شود. نقل مضمون ديگر شعرا, چه در شعر حزين و چه در شعر خان آرزو, البتّه مسأله مهمى نيست. وجوه افتراق يك مضمون در شعر شاعرى با شاعرى ديگر, در حقيقت وابسته به سبك بيان شاعر است. در اين موارد است كه بسيارى از شعرا, به سبك و اسلوب خاصى ديگر شعر نيم نگاهى داشته اند. بنابراين نظر خان آرزو و در مواردى از اين دست كه مى گويد: گويا جناب شيخ با اين طرز شاعرى خود را استاذ الاساتذه, اين فن مى گيرد و بالاتر از كمال الدين اسماعيل.١١ يا بيان اينكه: شيخ در اين جا خواسته است كه طور و طرز استاد نورالدين ظهورى ترشبيزى و طالب آملى را به كار برد, لكن متتبّع مى داند كه از عهده طرز اين عزيزان برآمدن خيلى دشوار است.١٢ اين مقوله ها, مربوط مى شود به نوعى از اخذ و اقتباسهاى شعرى كه لازمه زبان است و وابسته اين پديده مهم.
نقد خان آرزو در اين ابواب گوياى دو نكته مهم است: يكى حسّ تحقير خصم و كوچك برشمردن او, همراه با نوعى انتقامجويى, و ديگر طرح هنر و نمودن خويشتن در مقابله با حريف در ميدان مبارزه و معارضه. در گفتار خان آرزو, از جهات مختلف لحن خصمانه اى به حزين درك مى شود; چندان كه پندارى نمودى از افراط كارى اوست در خرده گيريها و سرانجام ايراد تهمت و افترا. مواردى از اين است, آنجا كه خان آرزو مى گويد: (ذائقه سخن فهمى گواه است بر بى مزّگى اين شعر.١٣ يا: (عزيزان شما را به خدا انصاف بدهيد و از حق مگذريد, مراعات اين كلمه [تمنّا] در مصراع اول چيست؟)١٤ يا اينكه: (بهترى مصرح فقير از مصرح شيخ بر هيچ كس پوشيده نيست); يا: (اين مصراع از مصراع حضرت شيخ بهتر است).١٥ (انصاف بايد كرد كه مصرع اوّل شيخ بهتر باشد يا اين مصراع فقير؟)١٦
در مقابل اين نوع از انتقادها كه در سراسر كتاب تنبيه الغافلين ديده مى شود, (قول فيصل) به صورت زيرنويس دوم در متن چاپى كتاب تنبيه الغافلين آمده است. آنچه از محتواى قول فيصل به دست مى آيد, نمودار آن است كه لحن او در بيان انتقاد نرمتر است و در بادى امر چنين به نظر مى رسد كه وى در كار نقد مدافع حزين است. از اين روى خطاب به خان آرزو مى گويد: سر رشته اين حكم در كف عداوت است.١٧ صهبايى, با حوصله تمام, هر بيتى را كه مورد اشكال معترض واقع گشته است, به گونه اى خاص رفع مى كند و در مواردى چند شواهدى نمودار تأييد قول حزين مى آورد. آنچه از بررسى قول فيصل در اين ابواب حاصل مى شود, مى توان بدين شرح خلاصه كرد:
در بيان صهبايى, نوعى وسعت نظر در كار نقد ديده مى شود. او در سنجش كلام حزين و اعتراضات خان آرزو, راهى ميانه برگزيده است. گاه حق را به جانب حزين مى دهد, و گاه به طرف خان آرزو. مواردى از اين دست در قول فيصل هست كه مى گويد: خان آرزو معنى لفظ را درنيافته… و نه چنان است كه او تصوّر كرده كه شعر از رتبه خود افتاده.١٨ يا مثلاً بيان مى كند كه: خان آرزو تأمّل را در كار نمى فرمايد, اين چه سخن و اين چه سخندانى است ناحق دخل خان را در مصراع شيخ جز كاوكاو بى جا اثرى نباشد و گويى خان آرزو چشم را بسته و دهن را گشاده است.١٩
در پاره اى موارد قول فيصل جامع دو نظر است: بدين معنى كه وى مى گويد اگر مثلاً مصراع اوّلى در بيتى كه مطرح است, از حزين بودى و ثانى از خان آرزو, پايه سخن بلند گشتى. يا اينكه: به يك وجه مصراع شيخ بهتر است و به يك وجه مصراع جناب خان آرزو.٢٠ در مواردى هم هست كه صاحب قول فيصل تصريح مى كند كه: حق با معترضى است ـ يعنى خان آرزو, يا در جايى ديگر اشاره مى كند كه: آنچه معترض گفته حق است, يا اينكه در اين مورد خاص حق با خان آرزوست و شيخ خشك مغزانه حرف مى زند.٢١
براى آنكه بيشتر بتوان با سنخ بيانات خان آرزو و قول فيصل آشنا شد, ناچار بايد متن تنبيه الغافلين و قول فيصل را با چاپ انتقادى ديوان حزين ـ كه به اهتمام استاد صاحبكار به صورتى منقّح تصحيح شده است٢٢ ـ مقابله كرد و ضبط چاپ انتقادى اين اثر را با قول پيشينيان سنجيد. در اين مورد است كه ملاحظه مى شود دريافت خان آرزو و ضبط خاصّى كه او پيش چشم داشته است, چندان درست نمى باشد. صهبايى اشاره مى كند كه اين هيچ مدان چند نسخه ديوان شيخ فراهم كرده و نسخه ها را ديده است و مثلاً در فلان بيت لفظ (خارا) صحيح است و لفظ (صحرا) مشاهده نشد.٢٣ در اين مورد ضبط جديد نسخه تصحيح است صاحبكار اين معنى را تأييد مى كند.٢٤
نكته ديگرى كه در كار منتقدان شعر حزين ديده مى شود, آن است كه بر دو منتقد براساس سليقه زمان به كار نقد شعر مى پردازند. خان آرزو در نقد كلمات و تركيبات شعرى معتقد به اعتبار كلمه است در خلال آثار ديگر و با تاريخ ادب دمساز است و كلماتى را مى پسندد كه مسموع است; امّا صهبايى برخلاف او نظر مى دهد و مى گويد: خان آرزو دايره سخن را مقيّد به تنگى الفاظ مى داند و پاى بند مناسبات لفظى است. اين كيفيت موجب مى شود تا پاى سخن لنگ گردد.٢٥ دنبال شواهد گرديدن در هر موردى چندان معتبر نيست, سند تنها قول شيخ مى تواند باشد و همين. خان آرزو در هر بابى به دنبال سندى است از گفته هاى شعرا, و صهبايى اين نظر را چندان نمى پسندد.
در نقد شعر حزين, خان آرزو پند خويش را مطرح مى كند و معرفت خويش را از آنچه ديده و شنيده و خوانده است. وى به درك تازه, احساس نو, نوآورى و طرز بيان شاعر توجه نمى كند و از اين جاست كه مى گويد: اين از تصرّفات شيخ است. بدون توجه به اينكه تصرّف شاعر در يك مضمون خاص نه تنها عيب نيست, بل گاه از محاسن شعرى محسوب مى شود. جايى هست كه حزين در بيتى تركيب (فصل باغ)٢٦ را مى آورد و خان آرزو آن را به صورت (فصل گل) يا (فصل بهار) تصحيح مى كند. گويى خان آرزو دايره لغت و محدوده ذهن شاعر را به تاريخ ادب محدود مى داند و نازك خيالى و طرح هنرى شعر را نمى پسندد. درحقيقت كار شاعر تكرار مكرّرات و پيروى از محدوده لغات مطرح شده در دواوين ديگران نيست; بلكه شاعر مى كوشد تا كلمات را با طرحى ديگر عنوان كند و اشيا را با ديدى ديگر بنگرد. بديهى است اگر شاعرى تنها بخواهد با كلمات و مصطلحات معمول ديگر شعرا را در شعرش به كار گيرد, زمان شعرى از حركت خواهد ايستاد و تعبير تازه اى طرح نخواهد شد.
بارى, با توجّه به آنچه باختصار آمد, كتاب تنبيه الغافلين و قول فيصل و نظاير آن از آثارى است كه در زمينه نقد شعر به سبك كهن بسيار ارجمند و از جهاتى محلّ تأمّل است و دقّت. وجود اين آثار مى تواند ملاكهاى مربوط به نقد شعر را در ادوار مختلف بنماياند و در نوع خود اطلاعات ادبى, محقّقين و دانشجويان را به صورت عملى وسعت بخشد.
علاوه بر همه اينها, نكته ديگرى كه بايد متعرض شد, مربوط مى شود به نقد ادب و ادب نقد, با توجّه به شيوه هاى علمى و عملى. آنچه نقاد خوب بايد ملاك كارش قرار دهد, ارزش آن به مراتب بالاتر از يك اثر ادبى است. همچنان كه هر ديوان شعرى, علاوه بر آنكه خود مجموعه اى است از ملاكهاى نقدى, كتابى است گوياى سبكى از آنچه در دايره وسيع نقد مى تواند جايى خاص داشته باشد; منتها آنچه در همه اين زمينه ها مطرح مى شود, همان قضاوت و داورى عادلانه است كه آن را (نقد سالم) مى خوانيم در مقابل (نقد مغرضانه) يا آنچه بايد آن را (نقد بيمارگونه) ناميد. امعان نظرى دوباره در عمده آثار مربوط به نقد و ادب فارسى اين نكته حاصل مى شود كه بيقين بايد نقد ادبى هم مثل ديگر علوم ملاكهاى معين و مشخّصى پيدا كند و فرهنگى دربردارنده همه آنچه وابسته نقد ادبى است.
متأسفانه ما هنوز كه هنوز است, يك اثر كامل و بى عيب و نقصى كه همه مصطلحات مربوط به نقد ادبى را به گونه اى روشن شرح و وصف كند, در دست نداريم. براى فراهم آوردن چنين اثرى و برآوردن اين چنين حاجتى است كه بررسى كتابهاى مربوط به نقد از نوع تنبيه الغافلين مى تواند مفيد واقع گردد, همچنان كه چاپ و نشر دواوين مختلف شعرا و تشكيل جلسات و انجمنهاى مختلف ادبى و برگزارى كنگره هاى بزرگ علمى و ادبى. در اين صورت است كه سعى شاعر و نويسنده و منتقد و كارگزار در هر مقام و مرتبه اى كه باشد بر همگان معلوم خواهد شد و سعيشان مشكور خواهد بود.پاورقي:
١. سراج الدّين على خان آرزو, تنبيه الغافلين, تصحيح دكتر سيد محمد اكرم (اكرام), انتشارات دانشگاه پنجاب, لاهور, ١٤٠١ق.
٢. همان كتاب, پيشگفتار, ص٣٠, نيز ر.ك: دكتر شفيعى كدكنى, حزين لاهيجى, انتشارات توس, مشهد, ١٣٤٢, ص٤٠ به بعد.
٣. همان, پيشگفتار, ص١٥.
٤. همان, پيشگفتار, ص٥٨.
٥. همان, پيشگفتار, ص٤٥.
٦. همان, ص٢ و برخى ديگر از صفحات كتاب.
٧. همان, ص١٢, ٢١, ٢٦, ٣٢, ٣٥, ٣٨, ٦٤, ٨٨, ١٠٥, ١٠٦, ١٢٣.
٨. همان, ص١٠, ٢٦, ٦٣, ٧٦.
٩. همان, ص٧, ١٤, ١٥, ٢٤, ٣٩, ٥٩, ٨١, ١٢٨.
١٠. همان, ص١٤, ٢٧, ٣٩, ٤٠, ١٠٨.
١١. همان, ص١١٦.
١٢. همان, ص١٢٥.
١٣. همان, ص٢٦.
١٤. همان, ص٢٥.
١٥. همان, ص٢٥, ١٣٦.
١٦. همان, ص١٢٩, ١٣٠.
١٧. همان, ح٧٣.
١٨. همان, ح٣٣, ح١٣٣, ح١٣٨.
١٩. همان, ح٤٨, ح١٠٠, ١١٢.
٢٠. همان, ح٤٢, ٤٣, ١٣٠.
٢١. همان, ح١٦, ٤٣, ٥١, ١١٩.
٢٢. حزين لاهيجى, ديوان اشعار, تصحيح استاد ذبيح الله صاحبكار, نشر سايه با همكارى دفتر نشر ميراث مكتوب, تهران, ١٣٧٤.
٢٣. خان آرزو, تنبيه الغافلين, ح٨.
٢٤. حزين لاهيجى, ديوان اشعار, ص٥٦.
٢٥. خان آرزو, تنبيه الغافلين, ح٢٨, ٩١.
٢٦. همان, ح٤٣ .